تبليغاتX
دختر شیطون

جمعه چهاردهم تیر 1387



گربه رو باید دم حجله کشت

سلاممممممممممممم

خوبین؟؟؟؟

مثل همیشه اول از همه از کسانی که بهم نظر دادن خصوصا مهر آرا دوست عزیزم که بهم سر زد ممنونم .

شنیدین که میگن گربه رو باید دم حجله کشت ؟

خوب اینم ابتکار یه عروس خانوم ایرونیه که معتقده گربه رو باید دم حجله کشت  :

خوب کار درست رو این عروس خانوم کرده از همون اول تکلیفشو با داماد روشن کرده

بیچاره داماد این تازه اولشه 

خوب دیگه چی بذارم ؟؟؟

اینم نگاه کنید آنجلینا جولی با براد پیت در حال موتور سواری .

خوب دیگه برای امروز تموم دیگه .

راستی اگه دوست دارین عکس بازیگرای امپراطور دریا رو بذرم 

 ( خصوصا حاجین که خیلی خوشگله )

خوب دیگه کاری باری؟

نظر بدیناااااااااااا  (مهرآرا جان اگه دوست داشتی نظر بده )

موفق و آبی نفتی باشین  

باییییی

پ . ن : راستی یه حاجتی دارم خواهشمند دعای همتون هستم . برام دعا کنید .

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:38 توسط رها |

دوشنبه دهم تیر 1387



عکس های باحال

سلام

خوبین؟

دیروز یدو تا داستان کوتاه خوندم گفتم بد نیست براتون بذارمش:

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ??? رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ??? رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ??? رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجهء اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي  خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ??? دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.

 

راستی این داستان هایی که من میخونم از خودم ننوشتمشون خیلی وقت پیش از یه وب به نام گمشده ی دو حرفی گرفته بودمشون نگین نامردم مطالب رو بدون منبع کپ میزنم .

عکس های چندش آوری رو هم که درخواست کرده بودید توی ادامه مطلب ( لینک ثابت ) گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد .

از همه ی عزیزانی که لطف کردن و با نظراتشون دل کوچولو ی منو شاد کردن ممنونم

با آرزوی موفقیت برای شما عزیزان.

بایییییییی

پ . ن : قالب جدید بهتره ؟


ادامه مطلب

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:47 توسط رها |

شنبه هشتم تیر 1387



مصاحبه

سلام به همه ی برو بکس باحال

خوبین ؟ خوشین ؟

طبق معمول از کسانی که نظر دادن ممنونم .

کی از عکس چندش آور خوشش میاد ؟ من چند تا عکس چندش آور دارم که یه نمونش اینه :

اگه میخواین بگین براتون بذارم

خود من عاشق عکس چندش آور و حال به هم زنم .  خیلی خوشگلن .

یه مصاحبه هم از سروش هیچ کس ( میدونم مخاطب زیادی نداره ولی بعضی ها مثل من دوست دارن ) براتون در ادامه مطلب ( لینک ثابت ) گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد .

نظر بدینااااا

منتظرم باشین با مطالب و عکس های جدید .

موفق و آبی باشید .

بایییی

پ . ن : راستی نظرتون راجع به قالب جدید چیه ؟؟؟


ادامه مطلب

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:26 توسط رها |

چهارشنبه پنجم تیر 1387



روز مادر مبارک

سلام عرض میکنم به همه ی هم وطنان عزیزم خصوصا به مامانای گل ایرونی روزتون مبارک

این دو داستان رو به مناسبت روز مادر گذاشتم حتما بخونینش :

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گلفروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد مرد نزدیکه دختر رفت و از او پرسید: (( دختر خوب چرا گریه میکنی؟))

 دختر در حالی که گریه میکرد گفت: میخواستم برای مادرم ۱ شاخه گل بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار میشود. مرد لبخندی زد و گفت: (( با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم.))

وقتی از گلفروشی خارج میشدند مرد به دختر گفت: (( مادرت کجاست؟ میخواهی تو را برسانم؟ )) دختر دست مرد را گرفت و گفت: (( آنجا )) و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبره تازه نشستو گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت طاقت نیاورد به گلفروشی برگشت دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

اینم یکی دیگه :

ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که تلفن شروع به زنگ زدن کرد . جوان خواب آلوده در حالی که برای سرپا نگاه داشتن خودش تلاش میکرد گو شی را برداشت . مادرش پشت خط بود . جوان با تندی به مادرش گفت : شما که میدانی من در این ساعت خواب هستم چرا مرا از خواب بیدار میکنی . مادر با خونسردی جواب داد : فرزند دلبندم ۲۵ سال پیش درست در همین زمان تو مرا از خواب بیدار کردی و من میخواستم که در همین دقیقه به تو بگویم :فرزند عزیزم تولدت مبارک

امیدوارم خوشتون اومده باشه . راستی از همه ی کسانی که نظر دادن بی نهایت ممنونم .

تینی پیک هم درست شد با این حال از سعید و مهدی عزیز که منو راهنمایی کردن ممنونم .

راستی اینم یه عکس از بازیگر یون جانگ در فیلم امپراطور دریا :

yonjang

میبینید چقدر خوشتیپ و ج ی گ ر ه ؟؟؟؟

از همتون ممنونم که این وب رو نورانی کردین .

منتظر نظر هاتون هستم .

دوستتون دارم

موفق و آبی باشید

باییی

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:54 توسط رها |

دوشنبه سوم تیر 1387



؟؟؟؟

سلام حوصلم سر رفته بود گفتم یه کوچولو بآپم ( آپ کنم )

راستی نظر هاتون خیلی کمه ها از این به بعد تا تعداد نظر ها به ۱۵ تا نرسه آپ نمیکنم .

چه بگمممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینو داشته باشین  :

 

تو یه مهد کودک دختر بچه می پرسه :
خانم معلم دخترای 17 ساله حامله می شن؟
معلم هم می گه آره
دختره دوباره می پرسه
خانم معلم دخترای 15 ساله حامله می شن؟
معلم هم می گه آره
دختره دوباره می پرسه
خانم معلم دخترای 10 ساله حامله می شن؟
معلم هم می گه آره
دختره دوباره می پرسه
خانم معلم دخترای3ساله مثل من چطور؟
معلمه که کلافه شده بود میگه : نه عزیزم دخترای سه ساله حامله نمی شن چطور می گه
یهو : پسره از ته داد می زنه و می گه :
دیدی گفتم حامله نمی شی

 

ببخشید میدونم بی ادب شدم ولی دیگه نشد درمورد این خودم رو کنترل کنم .

راستی در گذاشتن عکس دچار مشکل شدم چون تینی پیک کار نمیکنه میشه منو راهنمایی کنین که چه جوری عکس بذارم ؟؟؟؟

منتظر نظرهاتون هستم .

موفق باشین

بای بای

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:29 توسط رها |

یکشنبه دوم تیر 1387



یه آپ گنده

سلام . خوبین ؟ خوشین ؟

اول از همه ی کسانی که نظر دادن ممنونم ( ۳ نفر بیشتر نبودن )

دوم تفاوت نیمرو درست کردن دختر ها و پسرا رو براتون میذارم  (از وب دستمال زنی معلم):

 

دخترها

توی ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها

 

توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن


توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن


ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن


توی ماهيتابه روغن ميريزن


توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن


يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن


چند تا فحش ميدن


دنبال كبريت ميگردن


با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره


ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!


ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن


تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن


چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن


ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن


تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن


روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن


تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن


دنبال نمكدون ميگردن


نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن


دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن


نمكدون رو پر از نمك ميكنن


صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون


نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن


بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه


چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن


توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن


با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن


صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون


سريع برميگردن توی آشپزخونه


تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن


ماهيتابه رو ميندازن توی سينك


دنبال ظرفهای مسی ميگردن


قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن


چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن


ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن


چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن


ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه


روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن


چند تا فحش ميدن و بلند ميشن


نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن


قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن


چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن


با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن


پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن


نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

سوم بای

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:26 توسط رها |

جمعه سی و یکم خرداد 1387



تولد دوباره

سلام بچه ها  

خیلی خسته ام خیلی توی این مدت یه شکسته عشقی خوردم ۲ سال منو بازی داد آخرشم فهمیدم آقا یه وبلاگ برای عشقش زهرا درست کرده به هر حال امیدوارم که با زهرا خوشبخت بشه و کاری به کارش ندارم ولی ایشون هنوزم که هنوزه داره زور میزنه تا دوباره خرم کنه ...

آقا جون من دیگه هری پاتر نمینویسم از همه چیز مینویسم . دیگه عاشق یه انسان نیستم فقط خدا رو عاشقانه می پرستم .

به زودی آپ میکنم .

هیچ صدایی زیبا تر از صدای باران نیست .

موفق باشین

فعلا بای 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:39 توسط رها |

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386



باز گشت

سلام به دل های عاشق و مردمان هری پاتر دوست

حالتون خوب است ؟ امیدوارم کهشمع زندگی شما همچنان در سلامت بسوزد .

بچه ها من برگشتم ولی همون طور که میبینین عقلمو از دست دادم .

خب . خوبین ؟ خوشین ؟ در سلامتی کامل به سر میبرین ؟ هو ؟

با اجازتون مطلب جالبی ندارم که ارائه بدم و معلمم هم تهدیدم کرده اگه تا سره ۱۲ نرم یره کلاس میکشم . سعی میکنم بازم بیام .

راستی از همه ی کسانی که نظر دادن خیلی ممنونم که در فراق من هم بازم به یادم هستن .

 

دوستتون دارم .

موفق باشین .

باییییییییییییییییییییییییی

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:48 توسط رها |

شنبه بیست و چهارم آذر 1386



آپ بی آپ

سلاممممممممممممممممم

امیدوارم حالتون خوب باشه ولی من اصلا خوب نیستم .

آقا امسال خیلی درس دارم خیلی دارم دیوونه میشم بعضی از افراد هم میان حال میگیرن و هی میزنن رها مردی؟

اصلا من لجم گرفته تا اطلاع ثانوی آپ نمیکنم . تو چت هم دیگه نمیام . همینه که هست .

موفق باشین .

بای

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:24 توسط رها |

سه شنبه سوم مهر 1386



اولین پست یاشار....

سلام

خوبین ؟

خودتون قضاوت کنین این متنی هست که یاشار جون توی وب گروهیشون نوشته ( لطفا کامل بخونین ) :

اولین پست یاشار (نقدی قدیمی ولی موثر)

دوستان این اولین پست من در این وبلاگ هستش.

این نقد رو منو دوستم سامان پارسال نوشتیم و کمی قدیمیه ولی به درد بخوره تو روزایه آینده متنو و نقد هایه بهتری می ذارم.

.در تمام دنيا اين خبر انعکاس يافته که نويسنده براي ثبت نام دخترش در مدرسه پول کافي نداشته است از اين رو نويسنده براي تأمين اين هزينه به فکر نوشتن اين مجموعه مي‌افتد . مگر مي‌شود نوشتن  مجموعه اي 7 جلدي به اين عظمت صرفا براي تأمين هزينه‌ي ثبت نام دخترش در مدرسه باشد[2] ؟ و يک مرتبه اين کتاب معروف شود و به بيش از 70 زبان ترجمه و ده‌ها بار تجديد چاپ شود؟ به نظر من اين مجموعه‌ کتابها را يک تيم نويسنده طراحي کرده‌ و مي نويسند و جي.کي.رولينگ يک مترسکي است براي گمراه کردن اذهان عمومي ؛ (با مطالعه ي موارد بعدي به اين نکته‌‌ بهتر پي خواهيد برد .)

2.در جلد اول کتاب لرد ولدمورت در جسم يکي از معلمين مدرسه پنهان شده و اين معلم براي پنهان کردن سر ولدمورت در طول سال تحصيلي از عمامه‌ي سياهي استفاده مي‌کند (در ترجمه‌ي فارسي ، مترجم به جاي عمامه از واژه‌ي دستار استفاده کرده است .) که در آخر داستان در اين جلد معلم عمامه را بر مي‌دارد و ولدمورت از آن بيرون مي‌آيد و پا به فرار مي‌گذارد . (در فيلم سينمايي جلد اول عمامه ي سياه کاملا مشهود است .) در فرهنگ اسلامي عمامه نماد روحانيت است و نشانه‌ي اصلي روحانيون که آنان را از ديگران متمايز مي‌سازد ، عمامه است . وجود اين مطلب در اين کتاب نشان از هدفدار بودن اين کتاب‌هاست ، بايد توجه داشته باشيم مسائل ريز و درشت اين کتاب مي‌تواند نقش مهمي در فرهنگ‌سازي کودکان و جوانان  در جهان داشته باشد .

3. رنگ سبز همواره به رنگ اسلام و تشيع معروف است و براي ما مسلمين رنگ مقدسي است .در طول اين داستان تمامي جادوهايي که منجر به مرگ و تباهي مي‌شود ، رنگ سبز دارد ، در جايي از داستان يکي از دوستان هري پاتر از او مي‌پرسد : آيا از مرگ پدر و مادرت چيزي به ياد داري ؟ او در جواب مي‌گويد : فقط نور سبزي را به ياد دارم که به سوي پدر و مادرم رفت و آن دو را کشت و ناپديد کرد[3] . در تمامي طول داستان هر وقت که لردولدمورت کسي را مي‌کشد يا شکنجه مي‌دهد از چوبدستي (وسيله‌اي که در طول داستان جادوگران براي جادوکردن از آن استفاده مي‌کنند .) او نور سبزرنگ بيرون مي‌آيد و به سوي قربانبان مي‌رود[4] .در طول اين داستان مدرسه‌اي که هري پاتر در آن تحصيل مي‌کند چهار گروه کلي دارد و هر گروه يک آرم مخصوص ؛ گروهي که ولدمورت در کودکي در آن تحصيل مي کرده ، و هميشه به گروه انسان‌هاي کثيف و سياه معروف بوده «اسليترين[5]»  نام دارد ، آرم اين گروه يک مار سبزرنگ است و تمامي لباسهاي فرم دانش‌اموزان اين گروه سبز است ( تمامي شخصيت‌هاي منفور اين داستان که در مدرسه با هري پاتر دشمني دارند در گروه اسليترين قرار دارند.)

4.در مدت زماني که ولدمورت از قدرت سرنگون شده و به قدرت نرسيده ، محل اختفاي وي کشور مسلمان نشين آلباني[6] است . انتخاب يک کشور مسلمان نشين از سوي نويسنده به عنوان محل اختفاي يک جادوگر تبهکار اقدامي تأمل برانگيز است .

5.در جايي از جلد چهارم يکي از مسئولين امور جادوگران با تأسف به هري پاتر مي‌گويد شخصي به نام «علي بشير» را هنگام قاچاق قاليچه‌ي پرنده دستگير کرده‌اند. تنها نام اسلامي و ايراني که در ميان ده‌ها شخصيت اين داستان وجود دارد همين علي بشير دزد و قاچاقچي است . نام علي که براي ما مسلمين(چه شيعه و چه سني ) ارج و قرب فراواني دارد و صرفا يک نام اسلامي محسوب مي‌شود در اين داستان به عنوان نام  يک دزد عنوان شده است . بايد توجه داشت کوچکترين چيزي در اين داستان مي‌تواند تأثيرات تخريبي فراوان و غير قابل جبراني برروي افکار عمومي جهانيان بگذارد .

6.علاوه بر کتاب داستان ، سي_ دي بازي ، فيلم سينمايي ، پوستر و.... با عنوان هري پاتر در سراسر دنيا از جمله ايران تهيه و توزيع شده است . شرکت سينمايي هاليوود[7] و شرکت توليد کننده‌ي بازي‌هاي کامپيوتري «EA» هر دو از شرکت هاي بزرگ و صهيونيستي دنيا هستند ، ساخت فيلم و بازي کامپيوتري هري پاتر توسط اين دو شرکت خود مهر تأييد بزرگي است بر اينکه اين مجموعه يعني هري پاتر مجموعه اي است ساماندهي شده و هدفدار توسط عوامل صهيونيستي ، و يک موج تبليغاتي ضد اسلامي و يک تهاجم فرهنگي است .

 

برو بچی که اینو خوندن لطفا نظرشون رو بگن ( خواهش میکنم )

توی آپ بعدی مقالات دیگه ای میذارم که کاملا فرق میکنه اونوقت یه نظر سنجی اساسی دربارش میکنیم ممنون میشم اگر نظر بدین از همه ی کسانی هم که نظر دادن خیلی ممنونم .

موفق باشین .

باییی

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:3 توسط رها |